💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 408
:: کاربر: Admin


اره...تنوع

یه اتفاقایی داره میافته یه تنوع یه روزنه یه امید داره میاد سمت من شاید همه چی درست شه....شاید من عوض شم



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 04 آبان 1389

ارسال نظر(0)



اره...تنوع

یه اتفاقایی داره میافته یه تنوع یه روزنه یه امید داره میاد سمت من شاید همه چی درست شه....شاید من عوض شم



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 04 آبان 1389

ارسال نظر(0)



دشت سبز لاله های وحشی

دوست دارم برم وست یه دشت وایسم تا شعاع چند کیلومتریم هم کسی نباشه....وسط لاله های وحشی برم باد از لا به لای موهام رد بشه یه نسیم خنک بیاد و نوازشم کنه.....کله ام رو بین دوتا دستم بگیرم و فقط داد بزنم.....جیغ بکشم......انقدری که صدام در نیاد و تا دو زور نتونم با کسی حرف بزنم...داد بزنم و بدوم.....



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 27 مهر 1389

ارسال نظر(0)



some times

و چیزی غمین تر از پاییز.....چیزی غمین تر از آن هم.....نگاهم کن...که چگونه پژمرده ام



نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 11 مهر 1389

ارسال نظر(0)



فکر می کنم......که

دارم به این فکر می کنم که حالم از آدمای پاچه خوار بهم می خوره مخصوصا اینایی که تابلو ادا در میارن....همین دیروز نزدیک بود رو سر یکیشون بالا بیارم........اگه بغل دستم نشسته بود حتما این کارو می کردم.....

و به این فکر می کنم.....هنوزم حال ندارم درس بخونم.....از بچگی همین طوری بودم.  ..............



نوشته شده توسط darkness در شنبه 10 مهر 1389

ارسال نظر(0)



دوتا عکس دوس داشتنی



نوشته شده توسط darkness در پنج‌شنبه 08 مهر 1389

ارسال نظر(0)



واقعا چرا؟؟؟؟

چرا یهو حس میکنی هر چی مشکله یهویی میریزه رو سرت؟؟؟؟چقدر حس بدیه...

کسی لوبیای سحر آمیز نداره سراغی از جک چی اونم نداره.....می خوام پام رو زمین نباشه....برم...از درخت لوبیا برم بالا انقدر بالا که زمین محو شه بعدش رو نمیدونم چه کنم....اول میرم بالا وقتی انقدر دور شدم شاید دستم رو ول کردم و با مخ اومدم پایین کاش پودر شم و حتی پودرم هم به زمین نرسه



نوشته شده توسط darkness در چهارشنبه 07 مهر 1389

ارسال نظر(0)



بازم من و دیوارای خونه و انتظار تموم شدن این کابوس

 

نمی خوام از عشق بنویسم با اینکه منو با خیلی چیزا آشنا کرد با از خود گذشتن می خوام انقدر تلخ بنویسم که از خوندنش مزه دهن تلخ بشه..... . 

از تنهایی از اینکه هر لحظه ات رو الکی بگذرونی از نگاه هایی که حتی تصورش هم بهم حالت تهوع میده دوست دارم این وب رو راه انداختم که توش فقط و فقط بنویسم از خودم از اطرافیانم از بی توجهی ها از ندیده شدن ها.... بنویسم شاید تو دنیای مجازی تو دنیای هر کی یه هر کی کسی باشه که دل تار عنکبوتی من رو خودم رو که از تنهایی حرف زدن هم یادمه ببینه ببینه و بهم نگه که تو واسه جلب توجه تلخ می نویسی بفهمه که واقعا تلخ شدم زهر شدم سنگ شدم



نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 04 مهر 1389

ارسال نظر(1)



من

تنهایی های منو نوشتن و آهنگای چاووشی پر میکنه.....یه متکا می ذارم زیر دستم و میرم تو یه دنیای دیگه جایی که بابام نیست که بهم گیر بده مامانم نیست که بگه آشپزی کن و کار کن....غرق میشم توی آرزو هام.تقریبا هر شب کارم اینه که چند ساعتی واسه خودم باشم هر چی توی دلم رو بنویسم.....



نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 04 مهر 1389

ارسال نظر(0)



محسن میگه:

کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه...............



نوشته شده توسط darkness در شنبه 03 مهر 1389

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com