💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 410
:: کاربر: Admin


دوتا عکس دوس داشتنی



نوشته شده توسط darkness در پنج‌شنبه 08 مهر 1389

ارسال نظر(0)



واقعا چرا؟؟؟؟

چرا یهو حس میکنی هر چی مشکله یهویی میریزه رو سرت؟؟؟؟چقدر حس بدیه...

کسی لوبیای سحر آمیز نداره سراغی از جک چی اونم نداره.....می خوام پام رو زمین نباشه....برم...از درخت لوبیا برم بالا انقدر بالا که زمین محو شه بعدش رو نمیدونم چه کنم....اول میرم بالا وقتی انقدر دور شدم شاید دستم رو ول کردم و با مخ اومدم پایین کاش پودر شم و حتی پودرم هم به زمین نرسه



نوشته شده توسط darkness در چهارشنبه 07 مهر 1389

ارسال نظر(0)



بازم من و دیوارای خونه و انتظار تموم شدن این کابوس

 

نمی خوام از عشق بنویسم با اینکه منو با خیلی چیزا آشنا کرد با از خود گذشتن می خوام انقدر تلخ بنویسم که از خوندنش مزه دهن تلخ بشه..... . 

از تنهایی از اینکه هر لحظه ات رو الکی بگذرونی از نگاه هایی که حتی تصورش هم بهم حالت تهوع میده دوست دارم این وب رو راه انداختم که توش فقط و فقط بنویسم از خودم از اطرافیانم از بی توجهی ها از ندیده شدن ها.... بنویسم شاید تو دنیای مجازی تو دنیای هر کی یه هر کی کسی باشه که دل تار عنکبوتی من رو خودم رو که از تنهایی حرف زدن هم یادمه ببینه ببینه و بهم نگه که تو واسه جلب توجه تلخ می نویسی بفهمه که واقعا تلخ شدم زهر شدم سنگ شدم



نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 04 مهر 1389

ارسال نظر(1)



من

تنهایی های منو نوشتن و آهنگای چاووشی پر میکنه.....یه متکا می ذارم زیر دستم و میرم تو یه دنیای دیگه جایی که بابام نیست که بهم گیر بده مامانم نیست که بگه آشپزی کن و کار کن....غرق میشم توی آرزو هام.تقریبا هر شب کارم اینه که چند ساعتی واسه خودم باشم هر چی توی دلم رو بنویسم.....



نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 04 مهر 1389

ارسال نظر(0)



محسن میگه:

کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه...............



نوشته شده توسط darkness در شنبه 03 مهر 1389

ارسال نظر(0)



خود خواه

می خوام بدونم تا حالا شده کسی رو واسه خودش دوست داشته باشی نه واسه خودت و دل خودت؟؟؟؟؟

سخته می دونم ما آدما تو عشق هم خودخواهیم.......بگو نه تا جوابت رو بدم



نوشته شده توسط darkness در شنبه 03 مهر 1389

ارسال نظر(0)



ای بابا

خیلی تنهام این وب رو  واسه اسمش راه انداختم به نظرم قشنگه دوست دارم کسی منو نشناسه و فقط هر چی که تو دلمه هرچی که ناراحتم میکنه توش بنویسم...سردرگمم بی هدفم از همه مهم تر خیلی نا امیدم....همه چی به بن بست میخوره.

به جاهایی که می خوام نرسیدم....هنوزم باید غرغر ننه بابام رو تحمل کنم خیلی خودمونی بنویسم احساس میکنم همه چی گند زده شده بهش.بعد از عوری یکی به وبم سر زدو نظر داد....جالبه



نوشته شده توسط darkness در جمعه 02 مهر 1389

ارسال نظر(0)



post

age va3 ka30 nazar nadi ka30 ham be webet nemiad ke nazar bede........vali man minevisam ta hame bedonan ke hastam

I'm here.can you see me?   ooooaaa



نوشته شده توسط darkness در پنج‌شنبه 01 مهر 1389

ارسال نظر(0)



گم

من گم شدم توی این دنیای وحشی با آدم برفی هایی که دورم هستن که فقط نگاه میکنن و دستی از روی کمک به سمتم دراز نمیکنن چه جوری میتونم بر گردم به خونه اصلن به یاد ندارم خونه ای دارم یا نه جایی هست که کسی چشم به در و منتظر نگرانم باشه.آهای من گم شدم منی که حتی نمی دونم کجام می دونم توام از کنارم رد میشی وبی تفاوت به راهت ادامه میدی.....میدونم توام دیگه نمی خوای فریاد های یه گمشده رو بشنوی......



نوشته شده توسط darkness در جمعه 26 شهریور 1389

ارسال نظر(0)



ای وای

این چند روز صبح ها از خواب دیر پا میشم و عصر ها بی هدف می خوابم و شب تازه یادم میافته کارای عقب افتادم رو انجام بدم اصلن یادم میره ناهار و شام بخورم همین جوری می گذره و یادم میافته که ساعت یک نصفه شب و بر حسب عادت باید بخوابم.توی این روزمرگی گم شدم و فقط به گذر شب و روز نگاه میکنم....گاهی نمی دونم چرا واسه خودم هم وقت ندارم.



نوشته شده توسط darkness در جمعه 26 شهریور 1389

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com