💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 409
:: کاربر: Admin


از بازی تا امتحان

 چند روز پیش بازی لیمبو رو تا آخرش رفتم البته یه هفته ای تمومش کردم....خیلی فضایه غمگینی داشت آخرشم معلوم نمیشه چی به سر پسرک میاد.انقدری یهویی تموم شد که من منتظر بودم فضایه بازی عوض بشه که یهو دیدم تموم شد.

چند وقته زیاد تفریح میکنم هی میرم بیرون فردا هم با دوستان میریم شمال و دلها رو روانه حرم میکنیم یه هفته دیگه امتحانام شروع میشه و من باید کمتر از یک ماه هفت تا کتاب رو بخونم که ماکس صفحه های کتابام 500 تا و مینش هم 200 تاست.کلا بیچاره شدم.سه تا از کتابام هم خودخوان هستن.امیدوارم این ترم زنده بمونم



نوشته شده توسط darkness در پنج‌شنبه 11 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



خصوصی،شخصی،محرمانه و حالا هر چی

az khodam minevisam chon ka30 nemidone kiam chon har ki  fahmid ki hastam ye jori halamo gereft 



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط darkness در دوشنبه 08 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



داستان عجیب ....

 اون همینجوری بزرگ شد.....روز به روز رفتاراش تغییر میکرد.....یه روزی تصمیم گرفت غمگین نباشه چون می دونست دنیا و آدما عوض نمیشن اینه که هر روز از قبل بی حوصله تر میشه و بیشتر میشکنه.......خواست که واقعا بخنده و واقعا خندید...اون خواست و بهش رسید خواست که مثله معنیه اسمش خوشبخت باشه و خوشبخت شد....اون فقط خواست و همه چی باب میلش شد.....الان خوشبخته و کم پیش میاد که به گذشته اش فکر کنه.....دیگه غمگین نیست میخنده هر روز و گاهی مثله ابر بهار گریه میکنه تا سبک بشه تا دوباره غمگین نشه....



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 02 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



داستانی عجیب شاید برای من

 یه آدم غمگینی بود که کلی سال توی خودش بود همه فکر میکردن شاده چون با بقیه میخنده ولی خودش میدونست که تنها که میشه چقدر عوض میشه عادت کرده بود به همه چی، فکر مردم ورفتاراشون واسش مهم نبود بی توجیه بقیه به خواسته هاش به باطنش واسش مهم نبود



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 02 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



مرزکشی

گفتنش سخته ولی این یه واقعیته که گاهی تو زندگی باید بگذری،خیلی سخته که از اونی که دوسش داری بگذری...........واقعا چطوری میشه مرز بین عشق و هوس رو تشخیص داد.......

گاهی هوس حرمت ها رو میشکونه......از آدمایی که هوس رو فقط توی یه رابطه میدونن بدم میاد....شاید بقیه فکرشون این باشه ولی هوس یه حسه زود گذره که نمیدونی از کجا شروع میشه و همیشه از تهش میترسی........

خیلی ها بهم میگن تو دنیایه خودتی.....من دوست دام فکر کنم همه چی اونجوری که من فهمیدم و میبینم زشت نیست گاهی زشتی ها به خوبی ها و احساس خوبم غلبه میکنه....................



نوشته شده توسط darkness در چهارشنبه 22 تیر 1390

ارسال نظر(0)



برای هیچکس....

میدونم که تو نمیدونی که هنوزم دوست دارم........(ادامه مطلب)



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط darkness در شنبه 04 تیر 1390

ارسال نظر(0)



فقط تورو میبینم

به یه دسته لاله وحشی توی یه دشت وسیع فکر میکنم....اگه منم یه لاله بودم وسط یه دشت اونوقت هیچ وقت لذت داشتنت رو حس نمیکردم....دوست دارم یه درخت باشم که بیای و بهم تکیه کنی یا یه دریا که توش شنا کنی.......دوست دارم بدونی که همه دنیای منی گرچه میدونم که میدونی و نمیخوای درکش کنی......



نوشته شده توسط darkness در پنج‌شنبه 02 تیر 1390

ارسال نظر(1)



قاصدک

بند دلم پاره شد وقتی فهمیدم که فهمیدی دوست دارم....میترسیدم از این روز.......قاصدک بهم گفت که دروغ گفته بهم و میخواسته که من خوشحال شم......این روزا قاصدک هم صداقتش رو از دست داده میخوام دادگاهیش کنم واسه دروغی که بهم گفته ولی میترسم که اگ بره زندان از اینی که هست بدتر بشه.....ولی تو دنیای ما قاصدک ها رو زندونی نمیکنن بلکه میکشن......



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 10 خرداد 1390

ارسال نظر(3)



میدونی

خیلی وقته که یه گوشه ذهنم گذاشتمت گاهی میترسم حتا بهت نگاه کنم کلی طول کشید تا بری تو صندوق خاطراتی که نمیخوام مرورشون کنم......ولی هنوز به یادتم....هنوزم دنبالتم.....



نوشته شده توسط darkness در دوشنبه 09 خرداد 1390

ارسال نظر(0)



جدال هر شبه من با خودم

هر شب به این فکر میکنم که پیشمی و انقدر دوسم داری که حاضر نمیشی حتا از کنارت جم بخورم هر شب توی رویایه با تو بودن غرق میشم و خودم رو گول میزنم و تویه ذهنم تو اولین و آخرینی ولی روزا عذاب وجدان میگیرم از اینکه نه من ماله توام و نه تو ماله من و ما اینو قبول کردیم......و من بازم هر شب رویاهام رو تکرار میکنم هر شب میبینم که میای و منو میدزدی منو میبری ولی حتا جرات ندارم راجع به این افکار با کسی حرف بزنم....تو تویه خاطرم تویه رویاهام تویه خاطراتم میمونی و هر شب منم که با تو خوشم با رویایه تو و میدونم که همیشه ازم دور میشی حتا با فکر کردن بهت ازم بیشتر فاصله میگیری.....میدونم که بهم فکر نمیکنی و فکر نمیکنی که من هر شب تویه رویاهام با توام........ما اینو خواستیم یادته......هم من هم تو.......



نوشته شده توسط darkness در چهارشنبه 24 فروردین 1390

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com