💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 409
:: کاربر: Admin


پشه

 هوا عجب گرم شده...فصل کاره پشه ایی هم خیلی وقته شروع شده......انقدری که یه شب از خواب بیدار شدم و با مگس کش برقی افتادم به جونشون.....بویه سوختنشون همچین حالم رو خوب میکرد!!!!!!!!!

بعضی از این مراقب هارو دوست دارم چندتا فنه کشتی کج بهشون بزنم بس که رو اعصابه آدم چهارنعل میرن و همشون البته 99% منو یاده پرواز کردنه پشه بغله گوشم میندازن.......



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 06 تیر 1391

ارسال نظر(0)



قاصدک من

 

یاده روزایی که با قاصدک حرف میزدم افتادم.....چقدر ازش میخواستم مراقب اطرافیانم باشه البته چندتاشون ستاره دار بودن(یعنی مهم تر از بقیه)



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 30 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



برای مادر

 نبوده بعضی ها باعثه دلتنگی میشه وقتی بدونی کلا نیست که دیگه هیچی.....یه آهنگه چاووشی هست که چند وقته خیلی گوش میدم....قدیمیه ولی....

گلای یاسه تو باغچه غروبا بونه میگیرن همشون یه عهدی بستن سره خاکه تو بمیرن قابه عکسه تو رو تاقچه آخرین خنده مادر........

سره خاکه مادره من هیچ کسی گریه نکرده بابا هم هیچی نمیگه با همون نگاه سردش مادرم باید بدونی بابابیی بهونه کرده جایه تو تو خونه ما یکی رو نشونه کرده جایه تو شبا میادش واسه من قصه میخونه....... چرا اون تو خونه ماست یه سواله بی جوابه.......

.

.

و

وقتی یادش میافتم این آهنگ آرومم میکنه:

خوابیدی بدون لالایی وقصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوسه زمستون نمیبینی تویه خواب گلایه حصرت نمیچینی دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه جایه سیلی هایه باد روش نمیمونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی............ 



نوشته شده توسط darkness در دوشنبه 22 خرداد 1391

ارسال نظر(1)



عکس های همینجوری

 یکم عکس بذارم تو وبلاگم شاد شیم!

راستی ادامه مطلب هم داره اگه پایه ای..



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط darkness در شنبه 20 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



از بازی تا امتحان

 چند روز پیش بازی لیمبو رو تا آخرش رفتم البته یه هفته ای تمومش کردم....خیلی فضایه غمگینی داشت آخرشم معلوم نمیشه چی به سر پسرک میاد.انقدری یهویی تموم شد که من منتظر بودم فضایه بازی عوض بشه که یهو دیدم تموم شد.

چند وقته زیاد تفریح میکنم هی میرم بیرون فردا هم با دوستان میریم شمال و دلها رو روانه حرم میکنیم یه هفته دیگه امتحانام شروع میشه و من باید کمتر از یک ماه هفت تا کتاب رو بخونم که ماکس صفحه های کتابام 500 تا و مینش هم 200 تاست.کلا بیچاره شدم.سه تا از کتابام هم خودخوان هستن.امیدوارم این ترم زنده بمونم



نوشته شده توسط darkness در پنج‌شنبه 11 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



خصوصی،شخصی،محرمانه و حالا هر چی

az khodam minevisam chon ka30 nemidone kiam chon har ki  fahmid ki hastam ye jori halamo gereft 



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط darkness در دوشنبه 08 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



داستان عجیب ....

 اون همینجوری بزرگ شد.....روز به روز رفتاراش تغییر میکرد.....یه روزی تصمیم گرفت غمگین نباشه چون می دونست دنیا و آدما عوض نمیشن اینه که هر روز از قبل بی حوصله تر میشه و بیشتر میشکنه.......خواست که واقعا بخنده و واقعا خندید...اون خواست و بهش رسید خواست که مثله معنیه اسمش خوشبخت باشه و خوشبخت شد....اون فقط خواست و همه چی باب میلش شد.....الان خوشبخته و کم پیش میاد که به گذشته اش فکر کنه.....دیگه غمگین نیست میخنده هر روز و گاهی مثله ابر بهار گریه میکنه تا سبک بشه تا دوباره غمگین نشه....



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 02 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



داستانی عجیب شاید برای من

 یه آدم غمگینی بود که کلی سال توی خودش بود همه فکر میکردن شاده چون با بقیه میخنده ولی خودش میدونست که تنها که میشه چقدر عوض میشه عادت کرده بود به همه چی، فکر مردم ورفتاراشون واسش مهم نبود بی توجیه بقیه به خواسته هاش به باطنش واسش مهم نبود



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 02 خرداد 1391

ارسال نظر(0)



مرزکشی

گفتنش سخته ولی این یه واقعیته که گاهی تو زندگی باید بگذری،خیلی سخته که از اونی که دوسش داری بگذری...........واقعا چطوری میشه مرز بین عشق و هوس رو تشخیص داد.......

گاهی هوس حرمت ها رو میشکونه......از آدمایی که هوس رو فقط توی یه رابطه میدونن بدم میاد....شاید بقیه فکرشون این باشه ولی هوس یه حسه زود گذره که نمیدونی از کجا شروع میشه و همیشه از تهش میترسی........

خیلی ها بهم میگن تو دنیایه خودتی.....من دوست دام فکر کنم همه چی اونجوری که من فهمیدم و میبینم زشت نیست گاهی زشتی ها به خوبی ها و احساس خوبم غلبه میکنه....................



نوشته شده توسط darkness در چهارشنبه 22 تیر 1390

ارسال نظر(0)



برای هیچکس....

میدونم که تو نمیدونی که هنوزم دوست دارم........(ادامه مطلب)



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط darkness در شنبه 04 تیر 1390

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com