💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 409
:: کاربر: Admin


یاد تو شعرامو میسوزونه

یادمه بابام کتاب شعر مشیری رو میگرفت دستش و واسه مامانم میخوند.......بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.....همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.....

انقدر با احساس میخوند و میخوند و انقدر مامانم آروم گوش میداد به صدای ملایم و دلگیره بابا و اون چهره نگرانش.....بغضم میترکید وقتی اونا رو تو این حال میدیم......انگار میخواستن از هم وداع کنن....



.:: ادامه ی مطلب ::.

نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 24 بهمن 1389

ارسال نظر(2)



حرفه ای اونم تویه چی ؟؟؟؟؟؟

تو ختم یه بنده خدایی داشتم هسته های خرما رو در میاوردم......انقدر این کار رو تکرار کرده بودم دیگه به قولی حرفه ای شده بودم.......یکی اومد و بهم گفت اااااا بچه ها ببینین فلانی(منظورش من بودم) چقدر حرفه ای انجام میده....یه ذره هم وایساد و نگام کرد....من داشتم به این فکر میکردم که کاش مردنی نبود خرما درست کردنی نبود تا من بخوام توی این کار حرفه ای باشم........ای کاش نبود......اااا فکر کن اگه آدما نمیمردن چقدر بد بود.....اگه نمیمردن......



نوشته شده توسط darkness در چهارشنبه 20 بهمن 1389

ارسال نظر(2)



تازگی ها دارم تازه میفهمم که خودم نیستم.....

تازه فهمیدم اینجا اونجوری که من فکر میکنم نیست......

تازه فهمیدم که اول راهم......

تازه فهمیدم که اونیکه باید نیستم......

تازه فهمیدم که همه گرگن و من بره......

تازه فهمیدم که باید مشکلام رو بپیچونم.......

تازه فهمیدم......و چقدر تلخه که دارم تازه خیلی چیزا رو میفهمم........



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 19 بهمن 1389

ارسال نظر(0)



زندگ__________ى

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست؛ ریشه هم هرگز اسیر باد نیست



نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 17 بهمن 1389

ارسال نظر(0)



به سبکی باران....

گاهی منتظر میشینم تا بباره وقتی بارید تند تند میرم زیر بارون و دستم رو رو به آسمون میگیرم و دعا میکنم....توی دلم میگم بازم ببار....چند وقتی کارم این شده بود که به آسمون نگاه کنم و آروم زیر لب زمزمه کنم که ببار.....ببین منو که چقدر تنهام.....ببار...چشمام رو ببین نگاهم رو که چقدر منتظرته.....میگفتم و گریه میکردم...

گاهی انقدر راحت و تند اشکم در میاد.....



نوشته شده توسط darkness در شنبه 09 بهمن 1389

ارسال نظر(1)



دردم اشکم آهم....بی تو من

خیلی سبک شدم.....همه چی قشنگ شده....شایدم دارم کور میشم حالیم نیست.....از وقتی به دنیا اومدم تا همین الان دنبال یکی میگردم که درکم کنه و بهش بگم......بی تو من دردم آهم سنگم.....آشیان برده ز یاد.....بی تو من اشکم ......به اینجا رسیدم که کسی نمیتونه کسی رو درک کنه...و.....تلاشم بیهوده بوده

الان زده به سرم میخوام اینو بگم.....

آخ....الهی بیماری بگیرم...دکترا بهم اصرار کنن بگم ام آر آی نمیرم آخه می خوام واست بمیرم......



نوشته شده توسط darkness در شنبه 02 بهمن 1389

ارسال نظر(0)



تو ذهن من چی میگذره؟

صورت عکس تو آلبم خیسه دوباره خاطرتو بوسیدم این سوال بی جوابو از خودم دوباره هزار دفه پرسیدم....با کدوم ترانه باز جون میگیره .........بغض اون هنجره ی دیروزت......

تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن..............

ببار بارون......ببر...ببین اینجا تنهام...ببار بارون....ببین چشمام رو دلم پره....دلم گرفته......نتهام منو در آغوش بگیر.....



نوشته شده توسط darkness در دوشنبه 20 دی 1389

ارسال نظر(1)



گوشه ی خونه

انقدر این کنج خونه رو دوست دارم.......هر وقت تنها میشم  ناراحتم نگاش میکنم و باهاش حرف میزنم و آروم گریه میکنم.........



نوشته شده توسط darkness در سه‌شنبه 14 دی 1389

ارسال نظر(0)



برف

آخ که چقدر دلم برف میخواد.......نیم متر برف.......نه یه متر........

یه آدم برفی هم قد خودم.....کلی برف بازی.......

برف بخورم.....آی دندونام یخ کرد.....

درخت هایی که برف روشون نشسته.....دونه های برف...وایی وقتی میشینن روی زمین یه صدایه خاصی دارن....



نوشته شده توسط darkness در شنبه 11 دی 1389

ارسال نظر(0)



لعنت به من

یه حس عجیبی دارم.....نمی دونم دوست دارم یه نه......ازت متنفرم یا نه.....



نوشته شده توسط darkness در شنبه 04 دی 1389

ارسال نظر(1)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com