💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 409
:: کاربر: Admin


درد نوشته من

 گاهی وقت ها از همه نا امید میشم انقدری که خودم رو تویه یه اتاق تاریک میبینم که یه گوشه اش نشستم و دستام رو گذاشتم روی زانو هام و سرم هم روی دستام در کل چمباتمه زدم.....

امروز هم یکی از همون روزا بود انقدر ناراحت بودم و دلم شکسته بود که به هق هق افتاده بودم و درحال انجام کارام مثل ابر بهاری اشک میریختم.

وقتی میبینم یه بچه پدرو مادرش رو میزنه خیلی ناراحت میشم.....حتی وقتی یه آدم معلول میبینم گریه ام میگیره و همش شکره خدارو میکنم......

انقدر دل نازک شدم که صحنه هایی از فیلم که اصلا گریه دار نیست من اشکم در میاد.......


  گاهی وقت ها از همه نا امید میشم انقدری که خودم رو تویه یه اتاق تاریک میبینم که یه گوشه اش نشستم و دستام رو گذاشتم روی زانو هام و سرم هم روی دستام در کل چمباتمه زدم.....

امروز هم یکی از همون روزا بود انقدر ناراحت بودم و دلم شکسته بود که به هق هق افتاده بودم و درحال انجام کارام مثل ابر بهاری اشک میریختم.

وقتی میبینم یه بچه پدرو مادرش رو میزنه خیلی ناراحت میشم.....حتی وقتی یه آدم معلول میبینم گریه ام میگیره و همش شکره خدارو میکنم......

انقدر دل نازک شدم که صحنه هایی از فیلم که اصلا گریه دار نیست من اشکم در میاد.......

ـــــــــــــــــــــ

یهو بغض میکنم......

گاهی اول شدنه یه آدم تو مسابقه موبه تنم سیخ میکنه و اشکم رو در میاره.....چراش رو نمیدونم.....از اون وقتی که سره خاکه مامانم نرفتم اینجوری شدم الان یه سالی میشه....کاش واسه نرفتنم دلیله قانع کننده ای داشتم....

چندوقت پیش واسه دوستم تعریف میکردم که وقتی میرفتم سره خاکش اصلا اشک نمیریختم تا یه وقت بابا نفهمه که من دلم گرفته یا دل تنگشم تا بابا ناراحت نشه.....ماما که مرد خواستم واسه بابا زن بگیرم یادمه روزی که بهم گفت یکی رو دیده نتونستم به حرفاش گوش بدم گریه کنان از اتاق زدم بیرون......

اون موقع ها فقط 12 سالم بود میرفتم دوم راهنمایی.....سالگرد مامان نگذشته بابا زن گرفت.......جشنه عروسی هم گرفت البته به اصرار خانواده عروس......سرگذشته هر کی یه جوریه.....

میگن منم مثله مامانم هستم.....از خدا خواستم اگه قراره برم زودتر منو ببره تا بچه ای رو یتیم نکنم.....

بیخیال......

الان با خانواده زن بابام انقدری خوش میگذره که یادی از خانواده مادری نمیکنم نه که من نخوام با اونا باشم اونا ماهارو نخواستن.....اینم یه مدلشه......بعد از مرگ مادرو خواهرم ما تنها تنها بودیم خانواده پدریمم که یبسه یبس هستن.....و بودن!!!!!!!!

اینم از اینش......



نوشته شده توسط darkness در پنج‌شنبه 05 مرداد 1391

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com