💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 480
:: کاربر: Admin


دردهايم را مي بوسم

  اين روزها حوالي چشمانم مدام باراني است 

 

 بيا و پنجره را باز كن . 
نم نم دوستت دارم هايم را مي شنوي؟
 
ببين...ببين نگاهم چقدر قطره قطره جاي آمدن هايت را مي بوسد ؟!
 
سرت را بر سينه ام بگذار ... صداي قدمهايت را مي شنوي ؟ 
 
كافي است لحظه اي خسته شوي ... بايستي و من ... بميرم .
 

 اين روزها حوالي چشمانم مدام باراني است 

 بيا و پنجره را باز كن . 
نم نم دوستت دارم هايم را مي شنوي؟
 
ببين...ببين نگاهم چقدر قطره قطره جاي آمدن هايت را مي بوسد ؟!
 
سرت را بر سينه ام بگذار ... صداي قدمهايت را مي شنوي ؟ 
 
كافي است لحظه اي خسته شوي ... بايستي و من ... بميرم .
 
دلم مثل دختربچه اي شادان 
 
در كوچه هاي ذهنم 
 
مدام با يادت عشق بازي ميكند 
 
تو آسمان مي شوي و من براي با تو بودن 
 
همه ستاره ها را به موهايم سنجاق مي كنم
 
تا شايد بر پهناي آغوشت ، تنها 
                              
    
 حضور داشته باشم .
 
اين روزها بالشي دارم از جنس بغض
 
شب ها كه سر بر بالشم مي گذارم
 
تو آرام كنارم مي آيي و 
 
تلنگر ميزني به زمزمه هايم
 
و من چقدر باراني مي شوم 
 
باز دلم ميگيرد
 
باز سقف اتاقم كوتاه مي شود
 
و چشمانم پر از خدا مي شود ... انگار آمده كه درد هايم را ببرد .
 
دردهايم را مي بوسم ، چون بوي تو را دارد و كنار مي گذارم...
 
دلم به قدر فاصله ها هنوز هم پاي انتظار 
 
نشسته كه يا تو بيايي و
 
 يا صداي من به بلنداي غرور تو برسد و بشنوي عاشقي هايم را ...
 
اين روزها فقط دلخوشم به عبور ثانيه ها
                              
               
كه تورا بياورد ..
 
دستهاي دلم كنار عقربه هايش به قنوت ايستاده ...
 
بيچاره دلم نميداند كه تو نخواهي آمد.
 
تو اصلا راه را نمي داني و نمي شناسي كه بيايي... !
 
تو نمي داني اما من 
 
تا هميشه به انتظار تماشايت 
 
تمام فاصله ها را آب پاشي مي كنم... 
 
قنوت هايم را بالا مي برم 
 
شايد با باران بيايي ...
 

 

 

 




نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 22 مرداد 1391

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com