💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

اسیر شده در تاریکی ها


آرشيو مطالب

آذر 1404

آذر 1399

مهر 1393

شهریور 1393

اسفند 1392

آذر 1392

فروردین 1392

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

شهریور 1389

موضوعات

عکس ها

other

نجوا

نوشته هایzack

نوشته های zack

عناوین مطالب وبلاگ


نويسندگان
zack


درباره وبلاگ



هوا تاریک است وگویی من از همیشه تنها ترم کنج دیوار چمباتمه زده ام و تنها امیدم رهایی ست
labkhanderangi@gmail.com

مطالب پیشین

post

دريا و مرد

باید گازش گرفت

heart pics

مطالب مهمی در مورد آغوش

post

زخم

two

مشکلات با کلاسی

متن یه آهنگ ( چاووشی)

تبلیغات


تبلیغات



آمار بازديد

:: تعداد بازديدها: 484
:: کاربر: Admin


مسافرت کمتر از یک هفته

چند روزی رفتیم مسافرت عروسی پسر عمه ام بود اصلا هم خوش نگذشت به خاطره بابام اینا باید میرفتیم......چه میشه کرد از آخرین  باری که رفته بودم ده اصلا خاطره خوبی ندارم......این دفعه هم مثله دفعه پیش......

قشنگ همه دایورتمون میکردن اعصابم بهم ریخته بود (ادامه مطلب)


 اون چند روز رو به یه زوری سر کردیم با اون فک و فامیله درب و داغون خاله زنک و پاچه خواریه بعضی ها که بیشتر حرصم رو در می آورد......

شبه حنا بندون رسیدیم اونجا وقتی داشتیم میرفتیم خونه عروس یه سوسکه کله گنده افتاد رو چادرم خلاصه که انقدر پررو بود تا خونه داماد منو همراهی کرد و عمه مبارک جنابه سوسک سیاه براق رواز رویه چادرم برداشت و سر به نیستش کردبماند که شب به چه بدبختی ای خوابیدیم......

روزه عروسی صبحانه خوردیم و راهیه خونه عمه جان شدیم دنباله عروس رفتیم راه رو گم کردیمشبه عروسی هم که گذشت خوشبختانه فردا صبحش باباهه بیخیال پاتختی شد و گفت بریم بگردیم.......البته بماند که از عمه جان(خاله زنکه اعظم) اجازه مرخصی گرفت.

زدیم به جاده......رفتیم سرعین آبگرم قهوه سوئی البته اولش خونه گرفتیم شبی 40 تومن ناهارم ساندویچ زدیم و بعد از ظهر رفتیم آبگرم عجب جایه تمییزیییییییییییی آدم از شدته تمیزیش میمرد......یکی بود داشت گوشه استخر چرک هاش رو در می آورد..............

انقدر آبش گرم بود که زیاد بازی نکردم تپشه قلب و تنگیه نفس هم گرفتم تازه.

شب خسته و کوفته اومدیم شام رو زدیم(کباب برگ) صبح هم سرشیر و عسل و پنیر محلی بابربری.....اووووووووووووووف

چه حالی داد رفتیم به سمته آستارا گردنه حیران رو رد کردیم ساعت یک بود رسیدیم لبه دریا یکم بازی کردیم و بعدش افتادیم دنباله خونه از شبی 80 تومن رسیدیم به شبی 40 تومن ویلایی بود خونه ولی زیاد تمییز نبود ناهار تنه ماهی خوردیم یکم تلویزیونه آذربایجان رو دیدیم هی بابا میزد یه کانال یهو قضیه صحنه دار میشد......

عصری رفتیم لبه دریا......چایی خوردیم بهم گیر دادن دوتا زن گفتن خانوم زشته با مانتو میری تو  آب بعدش مانتوت خیس میشه میچسبه به بدنت ملت حال میکنن.......ای بابا اینم از شمال

رفتیم 30نما 4 بعدی کلی چسبید.بعدش هم خرید کردیم و شبش هم پیتزا خوردیم.صبح هم راه افتادیم به سمته خونه سره راه یکم تمشک چیدیم و خوردیم یکم کلوچه خریدیم و زیتون....اختتامیه هم یه رستورانه مشتی رفتیم و 100 تومن بابا رو تو خرج انداختیم انصافا غذاش خوب بود..........ساعت 5 رسیدیم خونه.

 



نوشته شده توسط darkness در یکشنبه 25 تیر 1391

ارسال نظر(0)




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2453 This Template By LoxBlog.Com