یادمه بابام کتاب شعر مشیری رو میگرفت دستش و واسه مامانم میخوند.......بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.....همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.....
انقدر با احساس میخوند و میخوند و انقدر مامانم آروم گوش میداد به صدای ملایم و دلگیره بابا و اون چهره نگرانش.....بغضم میترکید وقتی اونا رو تو این حال میدیم......انگار میخواستن از هم وداع کنن....
یه سال از فوت مادر میگذشت که زن بابا اومد جاش منم به ظاهر شاد بودم.....میخندیدم....بابا اون کتاب شعر رو آورد و شروع کرد به خوندن ولی هیچی و هیچکی مثل قبل نبود.......نامادری درک نمیکرد باباچی میگه باب با احساسه تمام میخوند....یادمه 5 6 بار این کارو تکرار کرد ولی وقتی دید این آدم با زن اولش خیلی فرق داره دست برداشت.....